تأملات یک انسان

وَ عَسی ان تکرَهوا شَیءً و هوَ خَیرُ لَّکم، و عَسی اَن تُحِبّوا شیءً و هُوَ شرُّ لَّکُم والله یعلمُ و انتم لا تَعلَمون

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۹۶/۱۰/۱۷
    ...

۸ مطلب در تیر ۱۳۹۲ ثبت شده است

۳۱
تیر

"یکی از وظایف انسان این است که بعد از هر نصرت و تفضل الهی، تضرع و توسل به خدا را افزایش دهد."

همین امروز فرمودند. با خود فکر میکنم، میبینم همیشه برعکس بوده. آن زمان که رفع مشکل میشد و نصرت پیش می آمد تازه فراموشی تمام مهربانی هایش شروع میشد. آن زمان که در تمام لحضات با من بود و مرا چون همیشه یاری می کرد اما من او را فراموش میکنم. لبخندی تلخ میزنم، برای زمانی که دلش برایم تنگ میشود و مرا فرا می خواند و من با گستاخی تمام طلبکارانه زمین و زمان را کلمات قصار نثار میکنم که خدایا چرا با من چنین میکنی؟!

چیزی برای گفتن نمی ماند جز این کلمات:


یا رَبِّ اِنَّکَ تَدْعُونى فَاُوَلّى عَنْکَ وَ تَتَحَبَّبُ اِلَىَّ فَاَتَبَغَّضُ اِلَیْکَ

اى پروردگارم تو مرا مى خوانى ولى من از تو رومى گردانم و تو به من دوستى مى کنى ولى من با تودشمنى مى کنم 

وَ تَتَوَدَّدُ اِلَىَّ فَلا اَقْبَلُ مِنْکَ کَاَنَّ لِىَ التَّطَوُّلَ عَلَیْکَ فَلَمْ یَمْنَعْکَ ذلِکَ

و تو به من محبت کنى و من نپذیرم گویا من منتى بر تو دارم و باز این احوال بازندارد تو را از

مِنَ الرَّحْمَهِ لى وَالاْحْسانِ اِلَىَّ وَالتَّفَضُّلِ عَلَىَّ بِجُودِکَ وَکَرَمِکَ

مهر به من و و احسان بر من و بزرگواریت نسبت به من از روى بخشندگى و بزرگواریت

فَارْحَمَ عَبْدَکَ الْجاهِلَ وَجُدْ عَلَیْهِ بِفَضْلِ اِحْسانِکَ اِنَّکَ جَوادٌ کَریمٌ

پس بر بنده نادانت رحم کن و از زیادى احسانت بر او ببخش که براستى تو بخشنده و بزرگوارى
  • 5 3 1
۲۷
تیر

گاهی از زمان ها هست که خدا میخواهد خودت را به خودت ثابت کند. چگونه؟ مانند اینک... 

در ماه مبارک شیطان دستانش بسته است و کاری نمی تواند انجام دهد، پس چرا من عصبی می شوم؟ چرا دروغ میگویم؟ چرا حسادت دارم؟ چرا بنده نیستم؟ چرا... ؟ و چراهای دیگر...

میبینی! شاید در 11 ماه دیگر شیطان نیست که مرا گول میزند، آن زمان هم خودم هستم، با این تفاوت که همه را به گردن شیطان میگذارم

  • 5 3 1
۲۱
تیر

وقتی افطار میکردم ، چون همیشه تنها بر سر میز  نشسته بودم. کمی فقط کمی دلم گرفت برای تنهایی خودم. اما شکر میدانی چرا؟

همان لحظه زبانم به شکر باز شد. میدانم که توفیق خداوند بوده ، آن زمان که لحظه ای از ته دل دلتنگ تنهایی خود شدم و ناخود آگاه با تمام وجود خدا را شکر کردم به پاس اینکه توفیق روزه گرفتن را به من عطا کرد در امسال، خدا را شکر کردم به پاس همین افطار ساده ام و به یاد آوردم که ممکن است مردمانی باشند که همین را هم نتوانند بخورند.

خدایا...

سپاس که به من توفیق شاکری عطا کردی

  • 5 3 1
۱۹
تیر

بهترین دعایی که در لحظه اذان شنیدم:

پروردگارا! ما را با قرآن زنده بدار، ما را با قرآن بمیران، ما را با قرآن محشور کن. پروردگارا! قرآن را از ما راضى کن. پروردگارا! ما را از قرآن و اهل‌بیت لحظه‌اى جدا مکن. پروردگارا! شهداى عزیز ما و روح مطهر امام بزرگوار ما را با اولیائت محشور کن.

  • 5 3 1
۱۴
تیر

غمم با تو نگویم با که گویم

نشان از تو نجویم از که جویم

نوشتم نامه ای از مویه هایم

اگر با تو نمویم با که مویم

زبس که نامه آلوده خوانده

به قلب نازنینش غم نشانده

بکن مستور یا رب عیب ما را

که نزدش آبرو دیگر نمانده


زبان حال من است. اما چه کنم با وجود بدی هایم باز هم پیشش میروم و از او طلب خودش را میکنم. بهترین خواسته ای که تا به حال خواسته ام همین است.

  • 5 3 1
۰۹
تیر

هنگامی که سن کمتری داشتم هر گاه قصد کاری را داشتم یا برنامه ریزی میکردم مطمئنا انجام نمی شد. نمی دانستم چرا تا شنیدم که میگفتند در کارهایتان بگویید " انشالله " . می دانستم معنی اش را اما باز فراموش میکردم. به یاد دارم گاهی از ترس اینکه نشود مدام ورد زبانم میشد این کلمه و جالب این است که کار یا برنامه ام انجام میشد. اینک میدانم چرا برای باید بگویم و درک میکنم. جالب است دیشب به این آیه رسیدم

وَ لا تَقُولَنَّ لِشَیْ‏ءٍ إِنِّی فاعِلٌ ذلِکَ غَداً

و هرگز در مورد کاری نگو: من فردا آن را انجام می دهم

إِلاَّ أَنْ یَشاءَ اللَّهُ وَ اذْکُرْ رَبَّکَ إِذا نَسیتَ وَ قُلْ عَسى‏ أَنْ یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً

مگر اینکه خدا بخواهد! و هر گاه فراموش کردی ،( جبران کن ) و پروردگارت را به خاطر بیاور و بگو: «امیدوارم که پروردگارم مرا به راهی روشنتر از این هدایت کند!»

  • 5 3 1
۰۷
تیر
در اتاق نشسته ام و بر اتفاقات پیش آمده فکر میکنم. بعد از 20 سال باید اسباب کشی کنیم. به ظاهر اتاق که می نگرم لبخند میزنم. خانه جدید به بزرگی این خانه نیست و باید از وسایل غیر ضروری چشم پوشی کنم. شاید مسخره باشد اما یادم به داخل قبر و مرگ افتاد. آن زمان که میروم و نمی توانم با خود چیزی ببرم و فقط ضروریات را باید همراه داشته باشم. بیشتر فهمیدم چه قدر در تجملات زندگی میکنم و چه قدر در دنیا غرق شده ام. با خود میگویم عکس هایم را کجا بزنم ؟ وسایلم را چطور ببرم؟ و هزاران سوال دیگر. گاهی اتفاقات زندگی برای آدمی بسیار خوب است. مانند اسباب کشی بعد 20 سال تا از حالت خواب و سکون در آیم و بدانم چه هستم و چه میکنم. شاید فرصتی باشد که تأملی کنم تا چگونه بهتر زندگی کنم.
  • 5 3 1
۰۴
تیر

شیعه مهجور تو منم 

وصله ی ناجور تو منم

غرق بلایم...


نمی دانم تا چه اندازه تو را میخواهم، شاید بگویم عاشقت هستم اما در عمل این طور نمی باشم. میدانید آقا جان زمانی سعی کردم که سرباز و خادم شما باشم. اما نمی دانم لایق نبودم یا صلاح نبوده یا ... . فقط اینکه ما ناامید شدیم از خدمت و سربازی شما و خود آگاهید که هیچ چیز دیگر برای تقدیم کردن به شما ندارم. اگر هم بعضی مسائل هست آنان فقط بر حسب وظیفه انجام گرفته از طرف یه وصله ناجور و البته شاید شیعه... . همیشه در آرزویم است تا جان نثار شما باشم اما تصور میکنم جانم هم ارزشی برای شما ندارد، روزها دعا میکنم خداوند از عمر من بکاهد و بر عمر یکی از سربازان گمنامت بیافزاید. مطمئنا او یکی از بندگان مخلص خدا و از سربازان شماست. جانم را تقدیمش میکنم تا انشالله با کارهایش زمینه ظهور شما فراهم شود. دوست دارم از عمرم کاسته شود و بر عمر افزوده زیرا او خادم و سرباز شماست، زیرا عاشق شماست و من میدانم در طول هم هستید. شاید من وصله ی ناجور نتوانم کاری انجام دهم شاید ازین طریق در حد و توانم برای شما کاری انجام داده باشم امیدوارم خداوند صدایم را بشنود. میدانید آقا! دلم شما را میخواهد. من از شما خودتان را میخواهم.

  • 5 3 1